X
تبلیغات
رایتل

یک جمله به خودم

شخصی
پنج‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1391

اعترافات و سوتی های جالب

توی طرح پزشکی در روستاهای استان زنجان یکبار به یک مریض آمپول زدم موقع بیرون کشیدن قسمت سوزن سرنگ از قسمت پلاستیکی جدا شد و شکست. دیدم سوزن توی باسن طرف گیر کرده و راحت بیرون نمیاد.فوری رفتم وسیله بیارم که سوزن بکشم بیرون. برگشتم دیدم مریض نیست. هر جا رو گشتم پیداش نکردم. با آمبولانس، مسیر خاکی روستا رو نگاه کردم ولی پیداش نکردم. بعد از سه ساعت دیدم همون مریض اومد درمانگاه. با لهجه آذری گفت : آقای دوهتور ببشخین من یادم رف بی پورسم کی بیام سوزنمو بکشین !!!
 
فکر کنم حدودا 10 سال پیش بود، تو عروسی یکی از آشناها که شامش سلف سرویس بود یه پیرمرده (که حالا بماند کی بود) 10 دقیقه ای زودتر از همه پیچوندو رفت سراغ میز غذا ، اما اونجا هنوز آماده نبود و فقط تازه برنج رو اوورده بودند سر میز با یه سری مخلفات......... منم فضولیم گل کرد رفتم یه سرکی بکشم و صحنه ای دیدم که تا آخر عمرم یادم نمی ره........! پیرمرده، برنج رو کشیده بود و روش داشت ژله رو به عنوان خورشت می ریخت و می خورد...... تازه فاجعه این بود که داشت مخلوط بی نظیر برنج و ژله رو عین قورمه سبزی هم می زد............! بد نیست یه بارم که شده امتحان کنیم شاید بد نباشه ها....!!!
 
اعتراف می کنم که وقتی برای اولین بار تنهایی رفته بودم توالت و در حالی که سخت میگرستم مادرم و صدا کرده بودم و فریاد می زدم مامان مامان کونم سوراخه! (خوب چیه سوراخ بود دیگه D:)
 
اون روز نوبت من بود که تو دانشگاه کنفرانس بدم برای همین مانتو شلوار جدیدمو که تازه خریده بودم پوشیدم از وقتی از خونه راه اوفتادم تا دانشگاه همه هی بهم نگاه می کردن منم فکر می کردم اوف حتما از لباسام خیلی خوششون اومده تو دانشگاه یک دسته پسر از کنارم رد شدن یکی شون برگشت گفت ببخشید لباستون مارک داره گفتم بی ادب گفت اخه هنوز مارکش بهشه تازه فهمیدم چه گندی زدم مارک لباسم رو ازش جدا نکرده بودم انگار ابجوش ریختن رو سرم//
 
اعتراف می‌کنم وقتی‌ ابتدایی بودم، خیلی‌ واسم اهمیت داشت مورچه‌ها به اندازه کافی‌ واسه زمستون غذا ذخیره کردن یا نه !! به خاطر همین ، میرفتم پارک ،کمین می‌کردم.! همین که یه زنبور رو یه گلی‌ چمنی چیزی فرود میومد با دمپایی کارشو میساختم ، می بردم می نداختم جلو مورچه‌ها !!
 
 
یه بار یه زنبور و کشتم و لهش کردم که ازش عسل بیرون بیاد!!!ولی خبری نشد!!!تازه واسه اطمینان که شاید همون دل و رودش عسله یکم چشیدم!
 
واسه انجام کاری رفتم تو یه اداره. یکی از آشناهامون اونجا کار میکرد که فامیلش (( اندرزگو )) بود. خلاصه رفتم پیشش و بعد از کلی سلام و احترام و تحویل و احوالپرسی و غیره ، با صدای بلند و رسا اومدم صحبت رو شروع کنم و کارمو بگم دستپاچه شدم و گفتم: (( آقای اندرگوز!!...)) همه همکاراش که تو اتاق بودن برگشتن و زل زدن به ما دو تا. منو بگو که خشکم زده بود و منتظر عکس العمل یارو بودم که طرف درحالیکه داشت منفجر می شد با لبخندی که از صد تا فحش بدتر بود گفت: ((جونم؟
))...
 
تازه کامپوتر خریده بودم بماند که بلد نبودم درست حسابی باهاش کار کنم همون هفته اول زدم تمام برنامه هاشو به هم زدم.زنگ زدم به کسی که ازش کامپوترو خریده بودم.هی توضیح میداد چه کار کنم من سر در نمیاوردم.آخرش گفت راهتون که نزدیکه کامپیوترو بردار بیار اینجا!فک کنین من کل بساط کامپیوتر از اسپیکر و کیس و مانیتور و کیبورد و موس و هد فون و پرینتر و...همه رو بردم!!!قیافه طرف وقتی که من از ماشین با اون همه بساط پیاده شدم دیدنی بود!!
 
 
یک شب زمستانی از مراسم جشن، پیاده بر میگشتم یهو دل پیچه شدیدی گرفتم جوریکه نمیشد راحت تحملش کرد تصمیم گرفتم سریع بدوم تا توالت خونه.زمین پر برف و یخ بود بین راه دیدم یک ژیان قراضه اشاره می کنه که بیا بالا. هرچی من میگفتم نمیام اون بدتر از روی انسان دوستی اصرار میکرد.خلاصه تا نشستم توی ماشینش بی اختیار بی صدا ول دادم دیدم رنگ صورتش عوض شدبیچاره توی اون سرما خجالت میکشید پنجره رو باز کنه و بروی خودش نمیاورد. هردومون داشتیم خفه میشدیم اون هم پاش گذاشته بود روی گاز که از دستم خلاص بشه. دلم خوش بود غریبه است. فرداش فهمیدم دکتره منو هم خیلی خوب میشناسه :))
 
توی یک باشگاه اسکیت که حالا اسمشو نمیارم معلم ها وظیفه داشتن بچه ها رو تا دم دستشویی همراهی کنند . یک دختربچه به یکی از همکارام (پسر) گفت من میخوام برم دستشویی. این همکار ما هم میخواسته بگه عمو جون اسکیتتو دربیار بریم . گفته عموجون شلوارتو دربیار بریم . حالا جلوی حراست باشگاه .. یعنی فکر کن سوتی در حد تیم ملی ... تا آخر اون روز بدبختو سوژه کردیم.
 
اعتراف می کنم چند سال پیش تو اتوبوس نشسته بودم باد هم میومد پنجره را باز کردم تف کردم بیرون یکی از پنجره های قسمت خانوما باز بود تفه قشنگ نشست رو صورته دختره به سرعت جت فلنگو بستم
 
داداشم ازخارج اومده بود،روزی که اومده بودشلوغ بودنشدشکلات کش برم روز بعدش صبح زود رفتم سروقت یخجال دیدم دوتاشیشه هست بازش کردم دیدم مثل مرباست باخودم گفتم اخ جون مرباخارجی , دورنگ بودیکی سبز بابوی نعناع یکی دیکه کل،جاتون خالی نون برداشتم تاجا داشت خوردم میدیدم مزه ای غریبی داره با خودم میکفتم حتمأخارجیه مزه اش فرق داره،خوردم چند دقیقه ای که شد دل دردواسهال شروع شد رفتم وسط حیاط افتادم ازهوش رفتم بعد تو بیمارستان بودم،شستشوی معده،روده نابودم شدم بعدجند روز مشخص شدمن ابله تمباکومیوه ای (معسل)به جای مرباخورده بودم،
 
وای اعتراف میکنم تو ترافیک داشتم با ضبط ور میرفتم یهو متوجه شدم ماشین جلوییم اومد خورد بهم منم دستمو گذاشتم رو بوق داد هم زدم سره یارو بعد فهمیدم اون نیومده غقب من حواسم نبوده پامو از رو ترمز برداشتم رفتم خوردم بهش !!!!!
 
آقا من امروز بعد از کلاس بد جوری دست شویی داشتم استادم تا اخره کلاس یه ریز حرف زد . این استادم از اوناشه که خیلی ترسناک وجدیه اصلا وقتی آدمو نگا میکنه ادم واا میره . خلاصه کلاس که تموم شد من واستادم کتابامو برداشتمو بدو رفتم دستشویی . حالا تصور کن آخر وقت دانشگاه ساکت و خلوت ، دسشویی انتهای راهرو چند متر بعد از دفتر همین استادم قرار داره ... منم از عجله هنوز به انتهای راهرو نرسیده کمربندو دکمه های شلوارمو باز کردم داشتم تند تند از در دفتر استاد رد میشدم یهو استاد با صدای کلفت و جدیش داد زد کسری بیا کارت دارم منم هول کردم حرفش زمین نیوفته یهو رفتم تو با کمربند بازو دکمه های باز ... خشکم زد ... تازه فهمیدم چه غلطی کردم ... اونم خشکش زد ... یه چند لحظه همو نگا کردیم منم دستم هنوز به کمربندمه ... یهو استاد داد زد گمشو بیرووووووووننننننننن......
 
"یکی از رفقا که مدت زیادی نیست که استاد یکی از دانشگاه های تهران شده نقل می کرد که:سر یکی از کلاس هام توی دانشگاه، یه دختری بود که دو، سه جلسه اول، ده دقیقه مونده بود کلاس تموم بشه، زیپ کوله اش رو می کشید و می گفت: استاد! خسته نباشید!منم به شیوه همه استادهای دیگه به درس دادن ادامه می دادم و عین خیالم نبود!یه روز اواخر کلاس زیر چشمی میپاییدمش! به محض این که دستش رفت سمت کوله، گفتم:
خانوم!!! زیپتو نکش هنوز کارم تموم نشده!!!!! همه کلاس منفجر شد از خنده هیچ وقت دیگه با اون کوله ندیدمش توی دانشگاه!!!"
 
رفتم سوار اتوبوس شدم تا اومدم به راننده بلیط بدم گفت  سرویسه مدرسه است این،  پشت سرمو که نگاه کردم دیدم یه عالمه دختر دارن منو مسخره می کنن پیاده که شدم همه از پشت شیشه بهم میخندیدن و منم رفته بودم تو خودم و از خجالت آب شدم
 
در اکیپ تخریب قبل از عملیات مسیر زیادی را در نهایت سکوت طی کردیم تا بعد از پاکسازی و انهدام سیم خاردار، عملیات بلافاصله بعد ازانفجار شروع بشه. برای انهدام سیم خاردار احتیاج به نوعی بمب لوله ای سنگین بنام اژدر بنگال؛داشتیم که آونها رو لابلاشون گذاشته و منفجر میکردیم بعد از پاکسازی مینها به سیم خاردار رسیدیم.چند هزار نفر نیروی عملیاتی پشت ما منتظر حمله بودند.گفتیم فوری اژدربنگالها رو بیارین. دیدیم یه ترکه دست خالی اومد پیشمون گفت:‌ لوله لَرِه(لوله ها)؟ الده سنجین (سنگین) بود اینداختیمش رفت!
 
اعتراف میکنم داداشم وقتی مشروب بخوره جرات نمیکنم بهش نزدیکشم یه شب مست پاتیل بود خونمون هم مهمون بود شب واسه خواب موندن منو گفتن برو تو اتاق با داداشت با هم بخوابین با ترس لرز رفتم خوابیدم صبح پاشدم دیدم شلوارم پام نیست گشتم شلوارمو پیدا کردم پوشیدم خیلی ریلکس رفتم صبحونه خوردم ولی هنوز نمیدونم چه اتفاقی افتاده که شلوار پام نبوده
 
یکبار توی داروخونه بعد از گرفتن داروها، چشمم به قوطی های خارجی خیلی خوشگلی شبیه آدامس ریلکس افتاد که جلوی دید و دم دست گذاشته بودند. فکر کردم لابد آدامس هایی هست که طعم دهان عوض می کنه. گفتم بقیه اش بی زحمت یک بسته از این آدامس خوشگلا طعم توت فرنگیش لطف کنید. دیدم خانم دکتره نتونست جلوی خندش بیگیره و آروم گفت اینا آدامس نیستن. ایشالاه عروسیت! دیدم دو سه نفر مشتری که پشت سرم بودند دارن بهم می خندن. فهمیدم سوتی دادم :)
 
بچه که بودم خیلی کنجکاو بودم بدونم وقتی مورچه از بلندی میفته پایین چیزیش میشه یا نه واسه همین چند بار رفتم بالا پشتبون و یه مورچه رو سقوط آزاد فرستادم پایین اما متاسفانه وقتی میومدم ببینم چش شده پیداش نمیکردم:دی

چند سال پیش پدرم پاش شکسته بود و داشتیم از بیمارستان میاوردیمش خونه. پدرم سوار ویلچر بود و حسابی ازین وضعیت عصبانی و شاکی بود.برای اینکه حال و هوا عوض شه برادرم ویلچرو گرفت شروع کرد به دویدن که پدرمو بخندونه.. دم آسانسور که رسید انقد سرعت گرفته بود که مجبور شد یهو وایسه.تا وایساد بابام از ویلچر با مغز پرت شد پایین!!! ماها غش کرده بودیم از خنده.داداشم فرار کرد..بابامم از عصبانیت منفجر شده بود در عین حالم خندش گرفته بود...با بدبختی بلندش کردیم بردیمش خونه.. داداشمم تا 1هفته جلو بابام آفتابی نمیشد
 
یدفه رفته بودم پیش دکتر اورولوژی چون اونجام خیلی درد میکرد.خلاصه نوبت گرفتیمو رفتیم تو.از شانس خوب ما دکترشم یه خانمی بود.منو برد پشت یه پرده گفت بکش پایین.منم که سرخ شده بودم با هزار خجالت در اوردم.بعد یه معاینه کرد و دیدم یکیو صدا کرد.بعد یهو ده پونزده نفر ریختن سرم.تازه فهمیدم که اونا دانشجوهای پزشکین که واسه اموزش اومدن.واقعا از خجالت اب شدم.منو کاشته بود اونجا داشت واسه همه توضیح میداد.ابروم رفت
 
یکی زنگ زد بهم . گفت کجایی . گفتم والا با خانواده بیرونم الکی حوصله نداشتم برم سمتش . بعد دیدم یکی زد رو شونم برگشتم دیدم خودشه .... .
 
یه روز صبح صبحونه نخورده رفتیم مدرسه از شانس خوب ساعت اول معلم نیومده بود . به بچه هاگفتیم پول بدین یکی بره آش سبزی بخره بیاره بخوریم . یکی از بچه ها رو فرستادیم . آشیه گفته بود برو ظرف بیار تا بریزم تو ظرفت ، این بدبختم کلی فک میکنه ظرف از کجا بیاره ، بالاخره یه بطری نوشابه تو کوچه پیدا می کنه میده به یارو طرفم بر می گرده میگه خو ... تو روحت تو که اینو آوردی لااقل قیف هم میاوردی ...
 
اعتراف میکنم دو روز پیش از یکی وی پی ان تست گرفتم واسه پنج دقیقه که اگه خوب باشه یه 1 ماهه ازش بخرم/ از همون روز تا الان یادش رفته این وی پی ان تست ما رو قطع کنه.
 
ترم 1 بودم،با هم اتاقیم رفتیم شیر بگیریم.خیلی شیک به فروشنده گفتم بی زحمت 1 شیلو ک...ر بدین
 
یادمه بچگیا هرچى زنبور عسل میدیدم همه رو میگرفتم میذاشتم تو یه شیشه در شیشه رو هم میبستم که واسم عسل درست کنن، ساعتها چشم به شیشه منتظر درست شدن عسل میموندم!
 
یه بار تو دوران دبیرستان یه معلم تاریخ داشتیم با من لج بود منم چون میدونستم واسه امتحان خر زده بودم عجیب، یه دوستی داشتم گفت من هیچی نخوندم، گفتم بشن بغل من همه رو بهت میگم، بعد امتحان دیدم من 8 گرفتم دوستم 18، رفتم به معلم گفتم قبول نکرد منم نا مردی کردم و گفتم اینی که 18 گرفته همه رو از رو من کپی کرده ، معلم هم چک کرد دید آره، به دوستم هم 8 داد.
 
دوست دخترم زنگ زده میگه یه چیزی تو خونتون جا گذشتم منم با استرس همه جا رو گشتم ... زیر تخت، تو حمام ... خلاصه چیزی پیدا نکردم بهش زن زدم میگم جون مادرت چی‌ جا گذاشتی ؟یه کم فکر کن ببین کجا گذاشت ... ... بر گشته میگه کمی‌ فکر کن... حالا منم دل‌ تو دلم نیست میگم جون مادرت بگو ... میگه قلبمو .. فکرشو کن ، ای نارنجک تو اون روحت
 
دیروز با ماشین رفته بودم آموزشگاه تا ساعت کلاسمو بپرسم، مامانم ماشینو پارک کردو گفت من اینجا منتظر میمونم تا بیای، خلاصه من یه 15 min آموزشگاه بودمو کسی هم جواب درستی بهم نمى داد،عصبانی از آموزشگاه اومدم بیرونو سوار ماشین شدم، 3,4تا فوش درشت باره آموزشگاه و منشیش کردم، یه ذره واستادم دیدم مامانم چیزی نمیگه، برگشتم طرفش که دیدم یه پسره حدود 25ساله بقلم نشسته، فهمیدم که ماشینو اشتباه سوار شدم، کلا" آبروم رفت
 
یه بار با بچه ها داشتیم از مدرسه بر می گشتیم..از دور یه دختر دیدیم.. همه تو کف بودن (سن بلوغ و ...) هر کی شروع کرد یه چیزی گفتن..جووون عجب بدنی داره..چه لبی داره..چه ***یه....چه ***ی داره...ایول سوژه **مون جور شد و این حرفا و یکی از بچه ها هم خفه خون گرفته بود و داشت خودشو می خورد..دختره اومد از بقلمون رد شه همه گفتن جوووووووووون بعد دختره به همون همکلاسیمون سلام کرد..به پسره گفتیم دوس دخترت بود؟ رو نکرده بودیا...گفت نه خواهرم بود ..... همگی الفرار
 
اعتراف می کنم! وقتی مهد کودک بودم النگو طلام شکست از وسط. منم انداختمش سطل آشغال !!! هز چند با تلاش بی وقفه ی مستخدم مهد پیدا شد !
 
پسر خالم اواخر زمستون رفته سوپر مارکت گفته بستنی دارین؟ ..فروشنده گفته نه هنوز هوا سرده نیاوردیم پسر خالم هم گفته خوب پس یه کیم بده
 
اعتراف میکنم زمانی که تازه وارد فیس بوک شدم هر گروهی که لایک میکردم اسم صاحبش ادمین بود و من تو کف اینکه خدایا این ادمین چه مغزی داره ... هی زرت و زرت پ نه پ و فک و فامیله و اینا هی میده!بعدش یه خر تر از خودم گفت بابا ادمین صاحب سایت فیس بوکه و منم تو خرفهمیم مونده  بودم و تو کف که خدایااااااااااااااااااااااااااا چقد اینا متفکرن((((حالا هم زیاد نیست فهمیدم )))یه چند هفته ای میشه فهمیدم چی به چیه!
 
توی میدون نقش جهان اصفهان خواستیم کلاس بذاریم و باچندتا از این توریستهای ژاپنی عکس یادگاری بندازیم.با یه انگلیسی دست و پا شکسته حالیشون کردیم چی میخوایم.بعد از عکس طرف با لهجه ی غلیظ افغانی گفت:سیپاسگزارم!!!
 
ویلای یکی از دوستای بابام مهمون بودیم مهمون بودیم ...کارخونه دار بودن و تا نخوای اهل تشریفات ...  گلاب به روتون شب تو رختخوابشون جیش کردم...همون لحظه ازخواب پریدم ودیدم که چه گندی زدم ...! بلا فاصله جای خودمو با داداش کوچیکم عوض کردم ...یه لیوان آبم ریختم روشلوارش وهمون لحظه مادرمو صدا زدم وگفتم : مامان ...پاشو ببین آقازاده ت چه گندی زده ...اه ...ببین منم خیس شدم ...! خلاصه این جنایت به اسم برادرم ثبت شد ... آخه خیلی ضایع بود ... من اون موقع ده سالم بود وشاگرد اولم شده بودم ...اصلا راه نداشت ...! :)
 
اقا داداشمو خانومش داشتن میرفتن سفر بعد ما هم واسه بدرقه تا فرودگاه باهاشون رفتیم.......وقت برگشت توی استان مازندران...این روستاهای کنار جاده رو نگاه میکردم....بعد یک قبرستون دیدم فاتحه فرستادم ....بعد دیدم صد متر اونورترشم یکی دیگه هست....تعجب کردم ....اقا رفتیم 4 یا 5 تا روستای دیگه رو رد کردیم دیدم همشون اینجورین....دیگه داشت شاخام در میومد از تعجب .....بعد شهر بعدی دقت کردم.....کندوهای عسل بودن...من تند تند فاتحه میفرستادم... :))))))))))))))
 
بچگیام یه اصطلاح جدید یاد گرفته بودیم تا هر کی میگفت بله پشت بندش میگفتیم چار دست و پات نعله!!! معنیشم نمیدونستیم فقط همش استفادش میکردیم. تا یکی از همبازیا میگفت بله بقیه میگفتن چار دست و پات نعله!تا اینکه یه بار مهمون داشتیم و بیچاره یکی از مهمونا یکی دیگه رو صدا کرد اونم گفت بله و منم تندی داد زدم چار دست و پات نعله.همه زدن زیر خنده ولی بابام اومد در گوشم گفت امشب خودم چاردست و پاتو نعل میکنم که همون شعورت اندازه یه الاغه!!!!
 
اعتراف میکنم:خونه بغلیمون داشتن ساختمون میساختن،یه افغانیه اونجا کار میکرد.بی پدر خیلی هیز و پر رو بود.کلا استخون بندیش لج در بیار بود.همیشه دوست داشتم یه جوری حالشو بگیرم.خلاصه یه روز از اونجایی که همیشه لباش خشکی زده بود بهش بی حس کننده ی ک..ر دادم گفتم بزن به لبات خوب میشه.اونم خوشحال برداشت یه عالمه زد بعد از چند لحظه لباش بی حس شده بود نمیتونست دیگه حرف بزنه.
گذشتو من رفتم خونه یهو دیدم صدای دادو بیداد میاد.صابکارش بود هی میزدش میگفت چرا لال مونی گرفتی پدرسگ اونم هیچی نمیگفت مثل بز نگاش میکرد.
 
فیس بوک توی قسمت پروفایلش  پرسیده چه زبانهایی بلدید؟ دوست گرامی من نوشته: :++c و پاسکال!!!
 

توی توالت نشسته بودم و مشغول /یه سوسکی دیدم/اول محلش نزاشتم بعد تصمیم گرفتم بلایی به سرش بیارم که درس عبرتی برای بقیه سوسکا بشه همینجور نشسته یکی از پاهامو بالا گرفتم تا سوسکه دقیقا وقتی اومد زیر پام اونو له کنم/...سوسکه یواش اومد اومد...لبه ی سنگ دستشویی  منم محکم پامو اوردم پایین ..پام از لبه ی سنگ سر خورد،یه وری شدم،کله پا شدم،افتادم کف توالته، خراب کردم دیگه....و سوسک ملعون همچنان که من خودمو جمع و جور میکردم...به راه خودش ادامه داد
 
اعتراف می کنم یه بار نه هفت هشت بار، سر دستشویی به جای شیر آب سرد شیر آب داغ رو باز کردم و شما خودتون بقیه ماجرا رو درک کنید، همدرداش بگن آااااااااااااااااااای :)))
 
خواهر یکی از دوستام فوت کرده بود زنک زدم برای تسلیت خیر سرم میخواستم دلداری بدم کفتم انشالله هرجی عمره اونه خاک شما باشه
 
با مامانم رفته بودیم پارک ساعی خرگوشم رو تحویل بدیم یه جا تابلو زده بودن مدیریت پارک. در رو باز کردیم رفتیم تو سه تا اتاق بود که چراغ یکیش فقط روشن بود. در اتاق رو زدیم دیدیم نه کسی جواب میده نه در رو باز می کنن خلاصه بعد یک ربع که ما همینطوری در می زدیم یوهو یه نفر از دری که به پارک باز می شد اومد تو بعد گفت بفرمایید؟؟؟ من به دری که جلوش وایساده بودیم اشاره کردم گفتم ببخشید کسی داخله؟ آقاهه با تعجب به من و مامانم و خرگوش نگاه کرد گفت فکر نمی کنم برید تو خوب منم یه چپ چپی نگاهش کردم و در رو باز کردم دیدم دستشویی بوده
 
دیروز پسرم اومده و آستینمو گرفته به پاچه اش اشاره میکنه معلومه یه چیزی انداخته تو شلوارش داد میزنم عیال این ریده میگه من دستم بنده محض رضای خدا یه بار هم تو بشورش ببینم اصلا بلدی ! اصلا بلدی رو که گفت رگ غیرتم زد بیرون خواستم نشون بدم اگه کون شور هم بشم بهترین کون شور دنیا میشم :) بردمش دستشویی شلوارشو کندم تکوندمش تو کاسه تا پشگلا بریزه تو کاسه که چشمم به جمال ساعت نازنینم روشن شد که سر خورد و رفت تو کاسه اون هم همه اش داد میزنه شستی اش ؟ شستی اش؟ من هم موندم چی بگم
 
دوره دانشجویی بود.رفتیم خونه دانشجویی یکی از بچه ها و طبق معمول بساط مسخره بازی به راه.دوستمون یه تیریپ جوادی واسه خودش درس کرد و خشتک شلوارشو جر داد تا دم زانوهاشو لباس زیرشو بست رو بلوزش و زد و رقصید و کلی خندوندمون.نیم ساعتی گذشت و رفتیم یه چیزی درس کنیم واسه ناهار که گوشیش زنگ خورد و چون تو خونه آنتن نمیداد رفت تو حیاط.وقتی اومد بالا گفتش که؛این پسر صاحبخونه چه پررو و فضوله.همینجور زل زده بود بهم؛... وای یعنی ماها منفجر شدیم از خنده :با این وضع رفتی تو حیاط!!!حق داشته خوب... دوستم کارد آشپزخونه رو ورداشته بود و می گفت حتما خودشو می کشه
 
عید نورزو 88 یکی از خاله هام همه خاله ها و دایی ها رو دعوت کرد خونشون برای شام, ماهم رفتیم,من از بس از صبح همه چی خورده بودم اوضاع شکمم داغون بود,آروم رفتم توالت حسابی خالی کردیم,حالا هم که اومدیم بلند شیم میبینیم ای بابا سیفون خرابه,آفتابه هم نبود,آروم از توالت رفتم بیرون,نشستم کنار تلویزیون,دیدم یه دفعه یکی خواست بره توالت,جلو دهنشو گرفت برگشت,خلاصه همه فهمیدن و میخندیدن,میگفتن این کاره کی بوده,یکی از خاله هام هم میگفت هر کی بوده انگار 3 روزه توالت نرفته,ما هم جیکمون در نیومد,ولی حسابی خجالت کشیدم,باز خوبه لو نرفتم.
 
اعتراف می کنم از مرگ قذافی(غذافی یا قضافی یا قزافی یا قظافی یا نمیدونم دیگه ) یه کمی ناراحت شدم بابا یارو یه زمون شاه بود نباید اون جوری می کشتنش
 
اعتراف میکنیم که گاهی وقتی میریم گلاب به روتون مستراح آخرش شیر آب داغ رو تا ته باز میکنیم و صبر میکنیم تا آب داغ داغ ک شد سریع میبندیم و خیلی عادی از توالت میایم بیرون وقتی نفر بعدی رفت توالت جایی نزدیک در کمین میکنیم تا صدای جیغش رو از سوختنش بشنویم و تا اعماق وجودمان شاد بشه! :D نگران نباشید من خودم آب رو تست میکنم قبل از استفاده :))
 
یادم هست وقتی 7 سالم بود اول دبستان توی راه مدرسه پیاده داشتم میرفتم . دیدم دو تا دختر از روبروی من دارن میان و به من نگاه می کنن و قاه قاه با صدای بلند دلشون گرفتن دارن می خندن. من متوجه نشدم چی شده . یه کم دیگه رفتم پایین تر یه دختر کوچولو موچولو هم قد خودم از کنارم رد شد بهم گفت سرما نخوره و نخودی می خندید. سرم انداختم پایین یه هو دیدم زیپ شلوارم بازه هیچ به کنار؛‌ موقع بستن زیپ شلوارم شرت پام نبوده و زیپ شلوار گیر کرده به اونجا. نمی دونین چه دردی داشت وقتی جداش کردم :))
 
اعتراف میکنم دوره دبستان امتحان جغرافی داشتیم یه سوالش این بود: تنها قمر کره زمین؟ من هم با اطمینان کامل نوشتم قمر بنی هاشم!!
 
منو همسایمون تویه آسانسور بودیم یه دفعه دیدم یه بوی سوپر گندی داره میاد ! فهمیدم که بعععله آقا چ..یدن :l منم بره اینکه آبرویه طرف رو ببرم هواکشو زدم دماغمم گرفتم تا بالا که رسیدیم یارو سرخ شده بود از خجالت هم در باز شد سریع رفت بعد اون تا چند وقت بهم سلام نمیکرد:d
 
اعتراف میکنم بچه بودم یکی از اقوام خیلی دورمون اومدن خونمون چند تا دختر هم داشتن که خیلی بزرگتر از من بودن یهو میون صحبتشون بوووومب یه گوز صدا دار زدم صورتم قرمز شد الان تو خیابون میبینمشون سلامشون نمیکنم منو نشناسن ولی همیشه از جلوشون رد میشم میخندن
 
یادمه دوران راهنمایی که بودم یه بار با بچه ها جمع بودیم که یهو من دستشوییم گرفت و خواستم برم دستشویی.همه برگشتن گفتن کجا؟کجا؟گفتم دستشویی.میاین؟ یهو یکی از رفیقام با لحن بدی گفت منم بیام؟ ما هم سر کل کل گفتیم هرکی نیاد ........ تا توی دستشویی رفتیمو و درو بستیم.چند ثانیه گذشت دیدیم یکی در میزنه. من شروع کردم به فحش دادن و درو باز کردم دیدم یکی از بچه ها که به انتن معروف بود با جناب ناظم دم در ایستاده.بعدش بردمون دفتر و 3 روز اخراج موقت بودیم.
 
اعتراف میکنم دیروز بعد از ظهر یکی از دوستام بهم زنگ زد گفت موتور خریدم بیا بریم بیرون یه دور بزنیم منم چون از قبل ازش پول میخواستم با خودم گفتم میرم باهاش تو راه یه جوری پولمو ازش میگیرم.بهش گفتم باشه خلاصه اومدو سوار شدیم یه خورده که رفت(اینم بگم که گواهی نامه نداشت و تازه کار بود)بحث و شروع کردم که گفت ندارم و از این حرفا منم گفتم ولش کن هر وقت داشتی بده که ناراحت نشه.خاکبر سر گفت دمت گرم خیلی آقایی الان یه کاری میکنم حال کنی. کره خر اومد تک چرخ بزنه یه نیش ترمز کرد دسترو گرفت بیاره بالا که دوتایی از پشت افتادیم.منکه پرت شدم سمت جوب سرم شیکست.خودشم پاچه شلوارش گیر کرد حدود 50 & 60 متر رو زمین کشیده شد.امروز اومده شاکی میگه دیدی به خاطر تو چیکار کردم موتورم کلی داغون شد..............و. شما جای من بودید چی بهش میگفتین؟
نظرات (14)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
چهارشنبه 17 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 09:24 ق.ظ
+ kalantar
دمت گرم.خیلی خندیدم
امتیاز: 5 1
جمعه 26 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:40 ق.ظ
+
وااااااااااااااییییییییییی خداچقدرخندیدم دمت گرم
امتیاز: 4 2
جمعه 26 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:41 ق.ظ
+ BehnAz
esm yadam raft
heh
امتیاز: 5 1
جمعه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 08:05 ب.ظ
+ درسا
مردم از خنده عجب جونوری هستی تو ههههههههههههههههههههه
امتیاز: 5 1
دوشنبه 4 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 05:57 ب.ظ
+ شیرین
سلام
برام ازایم نوشته هات اونایی که خیلی قشنگن میل میکنی
ممنونم عزیزم
امتیاز: 6 2
پنج‌شنبه 16 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 12:45 ق.ظ
+ 13
خیییییلی با حال بودن.راستی همه ی اینا واسه خودت اتفاق افتاده!؟!
امتیاز: 4 2
پاسخ:
نه خیر از یک سایت دیگه این مطلب رو استفاده کردم
دوشنبه 4 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 04:28 ب.ظ
+ مهرسا
::خhttp://www.blogsky.com/images/smileys/107.pngنده:http://www.blogsky.com/images/smileys/108.png
امتیاز: 2 1
پنج‌شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 02:48 ب.ظ
+ نسترن م.ص
مسخرهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه ها:ب
امتیاز: 2 4
پنج‌شنبه 3 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 02:50 ب.ظ
+ روزانا
ممنون.بدنبود خوبم نبود::
امتیاز: 2 2
یکشنبه 1 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 10:21 ب.ظ
+ سمانه
واو کلی خندیدم ای ول
امتیاز: 2 0
سه‌شنبه 25 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 03:48 ق.ظ
+ sali
:
عالی بود خیلی کیف کردم واقعا ازتون تشکر میکنم
امتیاز: 0 1
چهارشنبه 17 دی‌ماه سال 1393 ساعت 03:49 ب.ظ
+ مبین
very good
امتیاز: 0 0
شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 07:31 ب.ظ
+ دلارام
فوق العاده بود ببخشید میشه اعتراف های جدید و میل کنین
امتیاز: 0 0
یکشنبه 11 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 10:56 ب.ظ
+ غزل
۱۲ سالم بود تو خونه تنها بودم و داشتم نماز میخوندم.یهو تلفن زنگ‌زد و منم با همون حالت معنوی و جوگیر تا گوشی رو برداشتم یهو گفتم بسم الله رحمان الرحیم.پشت خط دوست برادرم بود که مثلا منم تو عالم بچگی عاشقش بودم. یهو با تعجب گفت بله؟!! دیدم خیلی گند زدم خیلی شیک تلفنو قطع کردم و تو افق محو شدم
امتیاز: 0 0