بین همین لحظه ها یه لحظه هم هست که
جشن تولده عشقه
ولی جالب اینجاست
که هیچ کی براش تولد نمیگیره
چون نمی دونه کی متولد شده
مستند حیات وحش (حیات)
محبوبترین و جدیدترین مستند جهان کیفیت عالی زیرنویس فارسی اورجینال |
مجموعه حیات وحش زندگی
محصول پائیز 2009 بسیار زیبا و دیدنی زیرنویس فارسی شده با کیفیت عالی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
بین همین لحظه ها یه لحظه هم هست که
جشن تولده عشقه
ولی جالب اینجاست
که هیچ کی براش تولد نمیگیره
چون نمی دونه کی متولد شده

لطفا نظر خودتون رو درباره این عکس بگویید
به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش به بوی گل نفسی همدم صبا می باش
نگویمت که همه ساله می پرستی کن سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند بنوش و منتظر رحمت خدای می باش
گرت هواست که چون جمع به سر غیب رسید بیا و همدم جام جهان نما می باش
چو غنچه گرچه فروبستگی است کار جهان تو همچو باد بهاری گره گشا می باش
وفا مجوی ز کس ور سخن نمی شنوی به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش
مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ ولی معاشر رندان پارسا می باش
میخواهمت چنان که شب خسته خواب را
میجویمت چنان که لب تشنه آب را
محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیدهدمان آفتاب را
بیتابم آنچنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایستهای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، میآفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
قیصر امین پور
برای موشمولی خودممممم
نگرانی را بچین با یک موچین
روی لبهات یه نیم دایره بکش 2 طرفش به سمت بالا
توی قلبت یه گل رز بکار
و با یاد او پر از غنچه اش کن
و بدان که صدای احساست را می شنود
یک قدم مانده به صبح
برف آمد در خانه ما
در را باز کردم گفتم بفرما
آمد داخل
سرما هم با او وارد شد
همه گفتند در را ببند
مانده بودم از برف سفید پذیرایی کنم
یا از خانواده
در را بستم و به استقبال دانه های برف رفتم
دستانم را باز کردم سوی آسمان قطره های برف
از خجالت آب می شدند
منتظر ماندم تا همه جا را سفید کردند
دستکش را دستم کردم
یه آدم برفی درست کردم
جلوش نشستم
بهش گفتم
چقدر تو سفیدی
می دونی
مردم های این زمونه همه شون خاکستری اند
دستت رو بده من تا بریم به آدم ها بگم مثل تو باشن
دستش رو داد به من راه افتاد
تا می خواست به اولین آدم برسه دیدم تموم شده
از خجالت آب شده بود
شایدم از رفتار آدم ها غصه خورده بود
باران باران صدای تو که می آید
همه احساسات من را مرطوب می کند
انگار بوی کاهگل می آید از خانه قدیمی ذهن من
یاد باران
یاد خوبی
یاد پاکی
آی باران
تو کجایی
من شوم خیس
زیر چترت
من شوم خیس
روی گونه هایم اشک بکار
اشک شوق
اشک دوری
اشک را هم با خود ببر
صاف صافم کن
مثل رنگین کمان بعد یک باران طولانی
به یاد یه گل باقالی نوشته شد
این مطلب مال خودم نیست اما دیدم جالبه بخونین
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر
دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی
میکرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او میداد.
زن
سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای
جلوه گری میبرد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و
تنهایش بگذارد
واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست
میداشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد
در هر مشکلی به او پناه میبرد و او نیز به تاجر کمک میکرد تا گره کارش
را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.
اما زن اول مرد ، زنی بسیار
وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در
زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش
بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او
بود حس میکرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.
روزی مرد احساس
مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی
زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :
" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"
بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :
"
من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و
انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من
آیا در مرگ با من همراه میشوی تا تنها نمانم؟"
زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.
ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :
" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"
زن
گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو
میخواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.
مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :
" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، میتوانی در مرگ همراه من باشی؟"
زن
گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا میتوانم تا گورستان
همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب
مرد آتش زد.
در همین حین صدایی او را به خود آورد :
"
من با تو میمانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و
استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را
تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر
سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که میتوانستم به تو
توجه میکردم و مراقبت بودم ..."
در حقیقت همه ما چهار زن داریم !
الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک میکند.
ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.
ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
د:
زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و
پول و دوست میکنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده
رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و
توانی برایش باقی نمانده است.
توی آمار یه توزیعی هست به نام توزیع نمایی که میگن بی حافظه هست استادمون وقتی درس می داد می گفت مثال واضحش حرف زدن خانم ها هست
بعد از 5 دقیقه صحبت هیچی نمی دونن چی صحبت کردن جز سلام و احوالپرسی
این توزیع هم مرور زمان بهش بی اثر بود
حالا می خوام یه نسخه اش رو روی مخم بریزم
می ترسم
هر چی یادم بوده یادم بره
حالا باید یه نسخه ای رو گیر بیارم که فقط خاطرات رو پاک کنه به بقیه حافظه کار نداشته باشه
اگه شما پیدا کردین خبر بدین
البته به قول شاعر یافت می نشود
اما گفتنش و آرزو کردنش بد نیس
خواننده : غلامرضا صنعتگر
آهنگ : میشه ضامنم بشی ( امام رضا (ع) )
ترانه سرا
( ارام صبا (رسول) )
اومدم تا ببینم لحظه عاشق شدنو
به دلم افتاده بود صدا زدین آقا منو
دل تنهامو آوردم با یه دنیا دلخوشی
کمتر از آهو که نیستم میشه ضامنم بشی
اومدم همسایه های پاپرت رو دون بدم
دلمو رو دست بگیرم تا بهت نشون بدم
روبروی گنبدت سجده کنم سلام بدم
خسته نیستم اگه من از راه دوری اومدم
بگم آفتابیو و عاشقم درست مثل جنوب
با همون لهجه دریایی که میدونی تو خوب
مِ از سید مظفر به تو دخیل اَ بندُم
نظرُم هَ بیارُم یِتا کیسه گندم
شاید که کفترانِت لایقُم بِدونِن
حاجتی که اوم هَ به گوشت برسانِن
تو چشمه محبت مِ تشنه نگاتُم
تو کعبه امیدی به هر دم نه صداتم
اسم نازنینت تا روی زبونِن
اون گدن مدائک لحظه اذانِن
روبروت بی اختیار دوباره زانو بزنم
میون گریه بگم غریبو در به در منم
تو رو شاهد بگیرم که با خدا حرف بزنی
میدونم که دست رد باز به سینم نمیزنی
میدونم شفاعت بی منتت زبون زده
به همین امید دلم به مشهد تو اومده
تو که اسمت با غم نقاره ها روی لباست
همه صحن طلات ردپای فرشته هاست
دست خالی هیچکسی از در خونت نمیره
یا رضا رضا میگم تا قلبم آروم بگیره

پسرک از پدربزرگ پرسید: پدربزرگ در باره چه می نویسی؟
پدربزرگ
پاسخ داد: درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با
آن می نویسم! می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام.
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دست بیاوری برای تمام عمر به آرامش می رسی؛
صفت
اول: می توانی کارهای بزرگ انجام دهی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی
وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. این دست، خداست که همیشه تو را
در مسیر اراده اش حرکت می دهد.
صفت دوم: باید گاهی از آنچه می نویسی
دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد
اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود و اثری که از خود به جای می گذارد ظریف تر
و باریک تر. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی که باعث می شود انسان
بهتری شوی.
صفت سوم: مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه،
از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست. در واقع
برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، تصحیح خطا مهم است.
صفت چهارم: چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و
سر انجام پنجمین صفت مداد: همیشه اثری از خود به جای می گذارد. هر کار در
زندگی ات می کنی، ردی به جای می گذارد. پس سعی کن نسبت به هر کار می کنی،
هشیار باشی وبدانی چه می کنی.
*زندگی دفتری از خاطره هاست
خاطراتی شیرین
خاطراتی مغشوش
خاطراتی که ز تلخی رگ جان میگسلند
ما ز اقلیمی پاک
که بهشتش نامند
به چنین رهگذری آمده ایم
گذری دنیا نام
که ز نامش پیداست
مایه پستی هاست
ما ز اقلیم ازل
ناشناسانه به این دیر کهن آمده ایم
چو یکی تشنه به دیدار سراب آمده ایم
ما در آن روز نخست
تک و تنها بودیم
خبری از زن و معشوقه و فرزند نبود
سخنی از پدر و مادر دلبند نبود
یکزمان دانستیم
پدر و مادر و معشوقه و فرزندی هست
خواهر و همسر دلبندی هست
ما همه همسفریم
کاروان میرود و میرود آهسته به راه
مقصدش سوی خداست
همه از سوی خدا آمده ایم
باز هم ره سپر کوی خداییم همه
ما همه همسفریم
لیک در راه سفر
غم و شادی به هم است
ساعتی در ره این دشت غریب
میرسد راهروی خسته به خرمکده ای
لحظه ای در دل این وادی پیر
میرسد همسفر شاد، به ماتمکده ای
یک نفر در شب کام
یک نفر در دل خاک
یک نفر همدم خوشبختی هاست
یک نفر همسفر سختی هاست
چشم تا باز کنیم
عمرمان میگذرد
وز سر تخت مراد
پای بر تخته تابوت گذاریم همه
ما همه همسفریم
پدر خسته به راه
مادر بخت سیاه
عاشقانی که ز هم دور شدند
دخترانی که چو گل پژمردند
کودکانی که به غربت زدگی
خفته در گور شدند
همگی همسفریم
تا ببینیم کجا، باز کجا
چشممان بار دگر
سوی هم باز شود
در جهانی که در آن راه ندارد اندوه
زندگی با همه معنی خویش
از نو آغاز شود
زندگی دفتری از خاطره هاستخاطراتی شیرین
خاطراتی مغشوش
شعر از مهدی سهیلی
همه غم هات رو آپلود کن روی قلبم به جاش
هر چی شادی هست دانلود کن برای خودت
ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شدند
شاعرش رو نمی دونم
چه دعایی کنمت بهتر از این: «خندههات از تهِ دل، گریههات از سرِ شوق»
نمی دونم از کیه
دیوار مست و پنجره مست و اتاق مست!
این چندمین شب است که خوابم نبرده است
رویای «تو» مقابل «من» گیج و خط خطی
در جیغ جیغ گردش خفاش های پست
رویای «من» مقابل «تو» - تو که نیستی!-
[دکتر بلند شد... و مرا روی تخت بست]
دارم یواش واش... که از هوش می ر...ر...
پیچیده توی جمجمه ام هی صدای دست
هی دست، دست می کنی و من که مرده ام
مردی که نیست خسته شده از هر آنچه هست!
یا علم یا که عقل... و یا یک خدای خوب...
«باید چه کار کرد تو را هیچ چی پرست؟!»
من از... کمک!... همیشه... کمک!... خسته تر... کمک!!!
[مامان یواش آمد و پهلوی من نشست]
«با احتیاط حمل شود که شکستنی...»
یکهو جیرینگ! بغض کسی در گلو شکست!
..................................................-
..................................................-
..................................
کاش چون پائیز بودم ... کاش چون پائیز بودم
کاش چون پائیز خاموش و ملال انگیز بودم
برگهای آرزوهایم یکایک زرد میشد
آفتاب دیدگانم سرد میشد
آسمان سینه ام پر درد میشد
ناگهان طوفان اندوهی بجانم چنگ میزد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ میزد
وه ... چه زیبا بود اگر پائیز بودم
وحشی و پرشور و رنگ آمیز بودم
شاعری در چشم من میخواند ... شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشقی شعله میزد
در شرار آتش درد نهانی
نغمه من ...
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم میریخت بر دلهای خسته
پیش رویم :
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پائیز بودم ... کاش چون پائیز بودم
نمی دونم مال کیه ؟
این جهان را غیرحق پروردگاری هست؟
نیست هیچ دییاری به جزحق دردیاری هست؟نیست
عارفان راجزخدا با کس نباشد
الفتی عاشقان را غیر ذکر دوست کاری هست؟نیست
مست حق شو تا که باشی هوشیاروقت خود
غیر مستش دردو عالم,هوشیاری هست؟نیست
اختیار خود به او بگذار و بگذر ز اختیار
بنده را جز اختیارش,اختیاری هست؟نیست
گر غمی داری بیار وعرض کن بر لطف او
خستگان را غیر لطفش,غمگساری هست؟نیست
روزگار آنست,کان,با دوست می آید بسر
غیرایام وصالش,روزگاری هست؟ نیست
عمر,آن باشد که صرف طاعت و تقواشود
جز زمان بندگی,لیل و نهاری هست؟نیست
فیض کاشانی
دل من دیر زمانی است که می پندارد :
« دوستی » نیز گلی است ؛
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد .
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد
جان این ساقه نازک را
- دانسته-
بیازارد !
در زمینی که ضمیر من و توست ،
از نخستین دیدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هایی است که می افشانیم .
برگ و باری است که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است
گر بدانگونه که بایست به بار آید ،
زندگی را به دلانگیزترین چهره بیاراید .
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،
که تمنای وجودت همه او باشد و بس .
بینیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .
زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،
عطر جانپرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت .
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان
خرج می باید کرد .
رنج می باید برد .
دوست می باید داشت !
با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از یاری ، غمخواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند :
- شادی روی تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه ،
عطر افشان
گلباران باد .
فریدون مشیری
درون معبد هستی
بشر در گوشه محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوز
به دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریز
به زاری از ته دل یک دلم میخواست میگوید
شب و روزش دریغ رفته و ایکاش اینده است
من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است
زمین و آسمانم نورباران است
کبوترهای رنگین بال خواهش ها
بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند
صفای معبد هستی تماشایی است
ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزد
جهان در خواب
تنها من در این معبد در این محراب
دلم میخواست بند از پای جانم باز می کردند
که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم
از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم
در آن درگاه درد خویش را فریاد میکردم
که کاخ صد ستون کبریا لرزد
مگر یک شب ازین شبها ی بی فرجام
ز یک فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد
دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربان تر بود
ازین بیچاره مردم یاد می فرمود
دلم میخواست زنجیری گران از بارگاه خویش می آویخت
که مظلومان خدا را پای آن زنجیر
ز درد خویشتن آگاه می کردند
چه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد
چه شیرین است اما من
دلم میخواست اهل زور و زر ناگاه
ز هر سو راه مردمرا نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدند
دلم میخواست دنیا خانه مهر و محبت بود
دلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند
ازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند
چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند
چه شیریناست وقتی سینه ها از م هر کنده است
چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده است
چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است
دلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند
در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمیماند
خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس میکرد
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس میکرد
نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد
همین ده روز هستی را امان می داد
دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداد
دام میخواست عشقم را نمی کشتند
صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود میدیدند
چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند
به باد نامرادی ها نمی دادند
به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی راندند
چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند
دلم میخواست یک بار دگر او را کنار خویشتن می دیدم
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم
دلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا میزد
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میکرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد
دلم میخواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیر و رو میکرد
دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خک میماندند
بهاری جاودان آغوش وا میکرد
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا میکرد
بهشت عشق می خندید
به روی آسمان آبی آرام
پرستو های مهر و دوستی پرواز میکردند
به روی بامها ناقوس آزادی صدا میکرد
مگو این آرزو خام است
مگو روح بشر همواره سرگردان و نکام است
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد
وگر این آسمان در هم نمیریزد
بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فریدون مشیری
روزانه



